امروز تجمعمان برگزار شد ٬ تجمع خوبی بود ٬ به دور از سیاست زدگی و جوزدگی .به دور از تشنج و ...
تقریبا ۴۰۰-۵۰۰ نفر اومده بودند . اکثرا دانشجو و تعدادی غیر دانشجو . الان خسته ام . شاید نوشتم گزارش تجمع رو . اگه هم ننوشتم ٬ بقیه می نویسند !
خبرهایی مبنی بر اعلام تجمع در روز 5شنبه مقابل وزارت کشور به گوش می رسد .و در خبرگزاری ها و روزنامه ها دعوت کنندگان به تجمع را برگزار کنندگان تجمع روز شنبه نام برده اند .
کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگارد ،به عنوان برگزار کننده اصلی تجمع روز شنبه، از همین جا اعلام می دارد که تجمع روز۵ شنبه هیچ ارتباطی به این کمیته ندارد و اعضای کمیته هیچ گونه مسئولیتی را در قبال تجمع روز 5شنبه نمی پذیرند .
***
اینجا خانه ی من بود . دوستش می داشتم و بهش عادت کرده بودم . اما باید بروم .آخر از خیلی از دوستام شنیدم که اینجا فیلتر شده .اما هیچ کس نگفت چرا؟ تنها به صرف چند انتقاد ساده ؟نمی دانم ٬ شاید... شاید تحمل آقایان خیلی پایین اومده ...راستی اینان چرا آن جمله نهج البلاغه را نمی خوانند که امام علی می فرمود که مردم باید حاکمان را نصیحت کنند ؟ نصیحت پیش کش ٬ انتقادی ساده را هم برنتافتند!
ولی من باز هم می نویسم . از دلتنگی هایم ٬ از خواسته ها و دغدغه هایم٬ از رنج های هرروزه مردم وطنم ٬ از دردهای هرروزه ایران عزیزم و از تک مضراب های شادی که در این زمانه بسی نایاب است!
می روم و خانه ای نو می سازم ٬ با فکری نو٬ می روم تا مسیرم را بسازم . که حرکت نکردن بسان مرداب است .
اسم خانه ی جدیدم را مسافر گذاشتم . امیدوارم مسافر خوبی باشم و در این مسیر ناپیدا همسفرهایی خوبی پیدا کنم ٬ آنچنان که در ۱۳ ماه گذشته همسفرهای خوبی داشتم ...
من اینجا رفتم :
http://fardayevatan.blogspot.com/
منتظر دوستان قدیمی و جدیدم هستم ٬تنهایم نگذارید!
به نام خدا
هم میهنان :
در روزگاری که ، از هرسو ، هویت ، فرهنگ و تمدن کهن ایران زمین مورد حمله قرار می گیرد ؛ خبرهایی مبنی بر موافقت رییس سازمان میراث فرهنگی – که وظیفه ی حفظ و پاسداری از میراث فرهنگی ، باستانی و ملی را دارد- نسبت به آبگیری سد سیوند به گوش می رسد . و به تبع آن ، تنگه بلاغی ، که در سینه ی خود آثار بی نظیر و ارزشمند باستانی فراوانی را دارد به زیر آب خواهد رفت و علاوه بر آن به ، آرامگاه کوروش ، نماد حقوق بشر ، دشت پاسارگارد ، راه شاهی ، محوطه پارسه ، و حتی درختانی با قدمت بیش از 500 سال آسیب جدی خواهد رسید .
از همین رو ، ما ، جمعی از دوستداران فرهنگ و تمدن ایران برآنیم تجمع اعتراض آمیزی را روز شنبه ، 1/2/1386 ساعت 10 صبح برابر سازمان میراث فرهنگی برگزار کنیم و در این راه دست تمامی هم وطنان عزیز را می فشاریم . زیرا که معتقدیم،فردا برای نجات یادگارهای تاریخی این مرز و بوم بسیار دیر است .
امضا کنندگان :
کمیته دانشجویی دفاع از پاسارگارد (کوروش جنتی ٬ امیرحسین ایرجی٬حنیف یزدانی٬ مهرداد رحیمی ٬ میرا قربانی فر٬ سید احمد رضا حائری ٬عطیه وحیدمنش)
کانون دانشجویان مسلمان
دفتر تحکیم وحدت
آدرس سازمان :
خیابان آزادی ٬ نبش یادگار امام
دیروز بی بی سی خبر کنفرانس خبری ملوانان عفو شده را نشان داده ، اونها هم گفته اند ، که تحت فشار اعتراف کرده اند که وارد آب های ایران شده اند و چون تهدید شده بودند که اگه اعتراف نکنید ، 7 سال زندانی می شوید ، اون ها هم اعتراف کردند ، بعد هم اضافه کردند که پاسدارها موقع دستگیری خیلی عصبی و پرخاشگر بودند ، اما در این 13 روز رفتار ایرانی ها خوب بوده است ولی با چشم بند هم جابه جا می شدند، و به خاطر قوانین اسلامی ، از همون روز اول فی ترنی ازشون جدا شده .
راستش ، نه می توان به حرف کسانی که یدی طولانی در پروژه تواب سازی دارند؛ اعتماد کرد و نه به حرفهای کسانی که به فریبکاری و مکاری در عالم شهره اند. این روزها بیش از هرزمان دیگر ، واقعیت در پس پرده ها باقی می ماند .هرچند اسم زمانه مان عصر اطلاعات و ارتباطات باشد! دوست خوبم ، چه زیبا گفت که این روزها صادق ماندن ، خوب بودن سخت است . راست گفتی که در سیاره رنج صادق بودن و صادق ماندن سخت است . و چه سخت تر است فهمیدن واقعیت ها و حقیقت !
پانویس :
*روز شروع کار پس از تعطیلات نوروز را همیشه دوست داشتم. هرچند صبحش دلم می خواست باز تعطیل باشم ، مخصوصا وقت هایی که عید خیلی هم خوش گذشته باشد،(امسال بیش از هرسال دیگر انتظار امروز را کشیدم ، عید امسال خیلی بهم خوش نگذشت، ) وقتی پا می شوم و آن همه زیبایی را می بینم ، یاد قول و قرارهایم می افتم ، اراده های نو ، خواسته هایم و آرزوهای سر سفره هفت سین ، انرژی می گیرم . بعد که از خانه بیرون می زنم و عطر اقاقیا و نسیم خنک بهاری که پوستم را قلقلک می دهد ، یه شادی عجیب و غریب تمام وجودم رو می گیره . اون موقع ها که مدرسه می رفتم ، بچه ها رو به صف می کردند و معمولا ناظم یا مدیر شروع می کردند حرف زدن . تقریبا هیچ وقت گوش ندادم که چی می گفتند ! با برگهای سبز و جوان درخت باغچه مدرسه ، با آواز گنجشککان و بنفشه ها زندگی می کردم بیش از گوش دادن به مزخرفات معاون و مدیر، سعی می کردم بفهمم گنجشکان چه می گویند. بعد بزرگ شدم و مدرسه شد دانشگاه . دیگر خبری از آن صحبت ها نبود ، اما دیدن دوستان بعد از 20 روز شیرینی دل چسبی داره . تازه اون موقع می فهمم که چقدر دلتنگ دوستانم شده بودم و چقدر دوستشون دارم. بعد در محوطه دانشگاه که قدم می زنم ، چنارهای تازه جوانه زده ، بنفشه های رنگارنگ ، همیشه بهارهای نارنجی ، گل های صورتی و سفید ، آن قدر با من حرف می زنند و آن قدر به من انرژی ، زندگی و طراوت می دهند که دوست دارم بنشینم و یه عالمه با همشون حرف بزنم . ولی خوب اگه این کار رو بکنم ، فکر می کنید بقیه بچه ها پشت سرم چی می گویند ؟
*** پانویس از خود پستم طولانی تر شد !
مردمان مسیح را برنتافتند ، مسیح عروج کرد، رفت تا نور تا خدا ، به خدا شکایت برد از نامردمانی که حتی در شام آخر نقشه قتلش را کشیده بودند ، از نامردمانی که مهربانی را جلوی قدرت قربانی کردند، مردمانی که عشق را مصلوب کردند ، و خدا 600 سال با کره خاکی قهر کرد ، 600 سال انسانها به درگاهش گریه های شبانه و ناله های سحرگاهی را بردند، 600 سال طول کشید ؛ و بعد دوباره خداوند با انسانها آشتی کرد ، و کودکی متولد شد به بزرگی تمام بزرگی ها ! کودکی که بعدها با نام "امین" وصف می شد، کودکی ، که سالها بعد رحمتی برای جهانیان شد، کودک قرار بود پیام صلح و مهربانی مسیحایی را با زبانی دیگر برای انسانها بازگو کند ، کودک مامور بود تا به انسانهای فراموشکار مهربانی را بار دیگر بیاموزد ، به انسانها بگوید که هرچه برای خود می خواهی ، برای دیگری هم بخواه ، بگوید که مهربان بودن سخت نیست ؛ قلبی ساده و اندکی از خودگذشتگی می خواهد مهربان بودن. محمد(ص) متولد شد تا مسخ شدگان در جهل را دوباره انسانیت ، پاکی ، مهربانی، صلح ، خوبی بیاموزد .
نمی دانم از رنج هر روزه اش بنویسم ، یا از مهربانی بی دریغش ، از عشقش به دخترش ، از رأفت بر مردمان حتی بر بدترین دشمنانش که نه آبی از سپاهیان دریغ کرد و نه خانه ای را خراب کرد وقتی بعد از 10 سال به شهر خود بازگشت، سالها یک یک گذشتند و گذشتند ، حال در پس این سالیان گذشته ، پشت تاریخی 1400 ساله ، ما مانده ایم ، و نامی از او ، از دینش و از کتابش ، و فکر می کنم چه شاگردان بدی هستیم که باز هم در درس خوب بودن ، مهربانی و... تجدید آوردیم ! چه شاگردان بدی هستیم که نه مهربانی اش را یاد گرفتیم و نه گذشتش را . دلم می گیرد وقتی به نام بهترین مخلوق خون انسانها ریخته می شود، دلم می گیرد وقتی با نام دین پیامبر خوبی ها در حق انسانها بدی می کنند. اندیشه را در زندان می کنند و به زنجیر می کشند، قلم را می شکنند با نام پیامبری که می فرمود " اطلبوا العلم من المهد الی الحد" ، چه بد نامردمانی هستیم !
روز تولد خوبترین ها آمده است ، ولی هنوز نه درس مهربانی را یادگرفته ایم و نه درس بزرگ بودن را ، و هنوز در کوچه پس کوچه های کوچکی هایمان ، با غرور ، خودخواهی هایمان را فریاد می کنیم . کاش امسال درس هایمان را بهتر بخوانیم که دوباره در آزمون چند روزه زندگی ، تجدید نشویم .
ستاره ای بدرخشید و ماه مجلس شد دل رمیده ما را انیس و مونس شد
نگار من که به مکتب نرفت و خط ننوشت به غمزه مسئله آموز صد مدرس شد
ملوانان انگلیسی آزاد شدند. رییس جمهور عفو ملت را به خاطر رافت اسلامی – ایرانی ذکر کرد و آن را هدیه ای از جانب ایران به مردم انگلیس دانست .
رأفت اسلامی – ایرانی در حق زنان ، معلمان ، روزنامه نگاران کجاست ؟
رأفت اسلامی – ایرانی ، جایی برای احمد باطبی ، مهرداد لهراسبی ، علی فرحبخش ، و... ندارد ؟ آیا آنها سزاوار تر از مردم انگلیس برای دریافت هدیه نیستند ؟
رأفت اسلامی – ایرانی در حق اکبر محمدی چه کرد ؟
چه هدیه ای دادیم به جعفر پوینده ، مختاری ، داریوش فروهر، پروانه اسکندری، زهرا کاظمی ، گلهای 67 و ...؟؟
* بازی دیگری هم تمام شد ، چه خوب که آخر بازی دعوا نشد!
**گزارش كامل نشست خبري رييسجمهور
دیشب یه سی دی که شبکه المنار در مورد زندگی آیت الله خمینی ، ساخته است دیدم . تو یه قسمت ، سخنان ایشان در 12 بهمن 57 پخش شد ، ایشان می گفتند به فرض که پدران ما پدر شما و سلطنت موروثی خاندان را 50 سال قبل تایید کرده باشند ، فرزندان آنها چه گناهی دارند که باید همان تصمیم پدران را ادامه دهند ؟ (نقل به مضمون ) . دیدن اون سی دی و شنیدن چند باره این جمله کاملا تصادفی بود . حالا امروز 12 فروردین هست ، 28 سال پیش پدران و مادران ما ، وقتی که هنوز خیلی از ماها یا به دنیا نیومده بودیم یا کودکی خردسال بودیم ، به نظام جمهوری اسلامی رای آری دادند ، آیا همان سوال آیت الله خمینی را نمی توان امروز تکرار کرد ؟؟
امروز روز 12 فروردین هست ، پارسال محمد جواد روح مطلبی نوشت با عنوان "سالروز خشت اول " ، حالا یک سال دیگر به همان سالروز اضافه شد. با شرایط عجیب و غریب کشور که شاید بتوان آن را با فروردین 59 یا 60 مقایسه کرد ! فروردین 59 ، گروگان های آمریکایی ، و حالا ملوانان انگلیسی !
سوالی که در مورد این روز می توان از مسئولین آن زمان پرسید ، علت حذف گزینه های دیگر حکومت داری مثل پیشنهاد مهندس بازرگان و ... است و سوالی که می توان از پدران و مادرانمان بپرسیم این است ، که چگونه به حکومتی که محتوایش معلوم نبود و حتی در گذشته نیز در کشورهای دیگر نظیر آن آزموده نشده بود ، رای آری دادند؟ چگونه تنها به یک عبارت دو کلمه ای که هیچ از آن (با تقریب خوبی!) نمی دانستند رای دادند ؟ البته قصد بر متهم ساختن پدران و مادرانمان نیست که چه اگر خود ما هم آن زمان و در آن شرایط انقلابی ، چهره کاریزماتیک آیت الله خمینی با آن جمله معروف که جمهوری اسلامی ، نه یک کلمه زیاد و نه یک کلمه کم ؛ بودیم، به همین ساختار، بی آنکه بدانیم چیست ، رای می دادیم. در پس این سوال متهمین مشخص اند !! شاید بتوان اسم امروز را روز سوء استفاده از احساسات مردم دانست . آنها که شعار اخلاق گرایی شان و عدالت خواهی شان و انسانی بودنشان گوش فلک را کر کرده است ، اگر آن زمان می خواستند اخلاقی عمل کنند ، باید اول قانون اساسی را به همه پرسی می گذاشتند ، و محتوای حکومت را مشخص می کردند و پس از آن در فضایی آزاد ، با بودن تمام گزینه ها ، اسم حاکمیت را مشخص می کردند.
پ.ن:
1)در میدان انقلاب ، پارچه نوشته ای دیدم که سالروز استقرار " حکومت اسلامی" را تبریک گفته بود ! جنابان خوب است این بازی را زودتر تمام کنند و آن کلمه جمهوری را حذف کنند که اصلا به قامت حاکمیتشان نمی آید .
2) یه عده از دانشجویان بسیجی همیشه در صحنه ! چند روز پیش جلوی وزارت امور خارجه تجمع کرده بودند، شبکه خبر با پخش عکس های تجمع گذشته برادران ، خواسته آنها را محکومیت اقدام دولت بریتانیا در تجاوز به آبهای ایران و محاکمه ملوانان دانست . شب و روز جمعه ، VOA فیلم تجمع را نشون داد که این دانشجویان خواستار اعدام ملوانان شده بودند . در پلاکاردهای آنها نیز کلمه "execution" به وضوح مشخص بود . جالب است که یکبار هم تلویزیون دانشجویان خودی رو سانسور کرد! وخواسته آنها را تحریف کرد .
*** امروز (۱۴ فروردین) با خبر شدم که ناهید کشاورز و محبوبه حسین زاده به اوین منتقل شده اند و بقیه آزاد شده اند***
خسته ام از بی خبری ها ، از این انتظارهای بی سرانجامی ، از تهی شدن ها ...
خسته ام از چشم به راهی های هرروزه ، از بسته ماندن درها ، از تنهایی ها، از این اتاق کوچک خسته ام ، از سلول انفرادی ام ، از کتابهای خوانده و نخوانده خسته ام ! از آهنگ های آرام و تند و رنگارنگ ، از شعرهای نو و کهنه ، از درس و تمرین و نوشتن ؛ از شنیدن هرروزه خبرهای بد خسته ام ، از بوی باروت ، از جنگ ، از تهدیدهای هرلحظه ، ...
...چرا پس جوابم را نمی دهی ؟ نمی بینی که چگونه دارم در خود می شکنم ؟ چرا پاسخ "چرا" هایم را نمی دهی ؟
خسته ام از چراهای بی پاسخ...
خسته ام از زندگی متناقض خویش، از دست و پا زدن در دریاهای پریشانی ، خسته ام از "ایسم " ها و ایدئولوژی های پوسیده و نخ نما ! خسته ام از سکوت خویش ، از سکوت تو ! حتی از لبخند لطیف گوشه لبت ؛ چیزی بگو آخر ، نیازمندی من را نمی بینی ؟ نمی بینی که این دل لعنتی ، هوای حرفهای تو را کرده است ؟ دادی بزن بر سرم ، فریادی ، چیزی ! سکوتت دیوانه ام کرده است ، نمی بینی اوضاعم را ؟ بگو، چیزی بگو ، بگو که این سکوت من را خواهد کشت . کاش جوابی می دادی...
کاش رویت را بر نمی گرداندی ، کاش حرفهایم را حداقل تو می شنیدی ، .. افسوس و دریغ ... باز حرفها در کنج دلم ماند، افسوس که نشد بگویم ... افسوس که نتوانستم بگویم ، افسوس که نخواستی بشنوی... و باز هم مثل همیشه ناگهان چقدر زود ، دیر شد ! آن زمان که حرفهای من هنوز ناتمام مانده بود و وقت پایان پذیرفت .... افسوس که تو رفتی و در را بر رویم بستی ، حالا من مانده ام دوباره ، با این سلول انفرادی، با این آهنگ های غم انگیز ، با این کتابهای نخوانده ، با این دفتر سفید و قلمی در دست ...
باید بنویسم :
حرفهایی هست برای نگفتن و ارزش عمیق هر کس ، به اندازه حرف هایی است که برای نگفتن دارد .
می خواهم حرفهای نگفتنی ام را بنویسم ، کاش بخوانی حرفهای ناگفته ام را....
از روزی که دوباره به کامپیوتر دسترسی پیدا کردم ، می خواستم یه چیزی بنویسم . اما دست و دلم به نوشتن نمی رفت . نمی دانستم از قطعنامه ی شورای امنیت بنویسم که گام به گام ، ایران را در انزوا می برد ، و سایه شوم تحریم را بر سر کشور پهن می کند بنویسم یا از مصاحبه اعصاب خورد کن رییس جمهور با کانال 2 تلویزیون فرانسه ؛ نمی خواستم پست اول 86 ام رو خراب کنم....نوشته پروانه را خواندم ، با حسی نوستالژیک از دوران کودکی ، یاد دبستان رفاه افتادم (البته هیچ وفت نمی خواهم به دوران 5 ساله حضور در آن مدرسه باز گردم) و خواستم چندتا از خاطرات خاک خورده آن روزهایم را از زیر خروارها زمان گذشته بیرون بیاورم و خاکشان را بتکانم و بنویسمشان (البته قصدش رو کردم !!) ، اما الان از نوشتن آن خاطرات هم منصرف شدم ، پیش خود گفتم باشد برای یه وقت دیگه!
86 هم آمد، و خیلی سریع داره تموم می شه ، هیچی هیچی امروز 6 ام فروردین هست . باز هم مسابقه عقربه ها شروع شده !
روز دوم فروردین رفتم اخراجی ها رو دیدم . فیلمی متوسط و عامه گرا که البته به نظر من نه در آن حد بود که اعصاب نیوشا رو بهم ریخته بود و نه به آن اندازه که عماد افروغ از نگرفتن سیمرغ جشنواره شاکی!!! واقعا داوران جشنواره تصمیم درستی گرفتند که به همچنین فیلمی جایزه ندادند. ده نمکی تو فیلمش هم مثل اوضاع سابقش زیادی شعار داده بود . بنده خدا می خواست ادای حاتمی کیا، تبریزی ، ملاقلی پور و ... رو در بیاره و ساختارشکنی کنه و تصویری متفاوت نشون بده از جنگ و دفاع مقدس ، اما به مدت 105 دقیقه فقط شعار داد و با یه مشت شوخی بعضا بی مزه (یه چندتاییش هم بد نبود) سعی در ایجاد فضای طنز در فیلم داشت ، البته به نظر می اومد که تو این مورد اخیر نسبتا موفق بود چون خیلی ها به اون مسخره بازیها می خندیدند!!! احتمالا اخراجی ها خوب بفروشد ، شاید همین ده نمکی رو تشویق کنه که باز هم قلم و دوربین دست بگیرد بجای قمه و چماق !! اگه واقعا ده نمکی ، خط مشی خودش رو عوض کرده باشه ، می شه به گفتمان اصلاح طلبی برای اصلاح خط مشی ده نمکی یه جایزه داد !
شنبه ، مادربزرگم زمین خورد و دستش شکست ، واقعا اوضاع بیمارستانها افتضاح به معنی واقعی کلمه هست . از خدا بخواهید هیچ وقت تو تعطیلات عید ، هیچ اتفاقی براتون نیفته که پاتون به دکتر و بیمارستان بکشه ! واقعا افتضاح بود ....!!!
انگاری دارم حسب حال روزانه می نویسم ....
پانویس :
کتاب "همسایه ها" نوشته احمد محمود، رو تو سه روز اول عید خوندم ، البته 140 صفحه اولش رو به صورت الکترونیکی خوندم ، بعد دیدم که نمی تونم چشمام خیلی خسته می شد، کتاب ممنوع الچاپ (خواهرم می گه بگو ممنوع الطبع) هست ، اما سر 16 آذر از دستفروش ها می توانید به قیمت 3000 تومان تهیه اش کنید ، البته یه مدت روز آنلاین به صورت پاورقی رو سایتش قرار می داد و نسخه کامل pdf اش هم تو کتابخانه رایگان فارسی موجود هست ، همه این ها رو گفتم که ترغیب کنم برید و بخونیدش ، کتاب زیبایی بود ، با توصیفاتی دقیق از جنوب ایران در ماجرای ملی شدن صنعت نفت ، و نثری ساده و زیبا . البته به نظر من کتاب خوب تموم نشده بود و نویسنده که می خواست داستان رو اون طوری به پایان ببره می تونست بعضی قسمت ها رو حذف کنه بدون آن که داستان دچار چندپارگی بشه . رفقای چپ هم حتما با خوندن این کتاب کلی حال خواهند کرد. احمد محمود ، آرزویش این بود که قبل از مرگش یک بار دیگر کتاب رو پشت پیشخوان کتابفروشی ها ببینه که خوب...
*** من پری کوچک غمگینی را می شناسم که در اقیانوسی مسکن دارد / و دلش را در یک نی لبک چوبین / می نوازد آرام آرام / پری کوچک غمگینی که شب از یک بوسه می میرد/ و سحرگاه از یک بوسه به دنیا خواهد آمد / فروغ فرخزاد ***
نرم نرمک می رسد اینک بهار / خوش به حال روزگار ....
این روز ها هرجا سرک می کشی ، از بهار می شنوی ، از بهار می بینی و از بهار می خوانی ،
امسال خیلی خیلی سریع برای من گذشت . نمی دونم چرا این قدر عقربه های ساعت برای گذر زمان هول می زنند ؟
امسال سال خوبی بود در عین این که بد بود! حالا که خاطرات سال 85 رو مرور می کنم ، می بینیم سال 85 هم خوب بود هم بد . توش هم کلی اتفاقات بد و ناراحت کننده برام افتاد و هم کلی خاطره خوب .
یکی از بهترینهاش ، قبولی در مقطع فوق لیسانس بود ، امسال دوستان خوبی پیدا کردم و شاید بشه گفت یکی از اتفاقات خوب امسالم همین بود ، دوستانی مثل بهاره ، مدیار، هژیر، امیر، امیر، امیر (اووووو چه قدر امیر!!)، محمد حسین ٬ علی، ریحانه، میرا ، نوشین ، نیوشا، علی ، شراره ،امیرحسین، حسام ٬علیرضا، محمد و ... با نوشته های آدمهای مختلفی آشنا شدم ، با دغدغه هاشون ، با خوشی هاشون با دلتنگی هاشون با غصه هاشون . امسال دوستان خوبی تو جمعیت امام علی پیدا کردم ، کلی از بچه های جمعیت چیزهای خوب خوب یاد گرفتم . امسال با کسی دوست شدم ، همسفر شدم و راه افتادم که برایم آمیزه ای از خوبی ، عشق و صداقت هست ، کسی که برام خیلی عزیزه و دوست دارم یه زمانی در مقابل تمام خوبی های اون که در حق من کرده من هم یه کوچولو یه کاری بتونم براش بکنم !
امسال با همه این همه اتفاقات خوب ، اتفاقاب بدی هم داشت . اتفاقات تلخ ، (دوست ندارم از تلخی ها بنویسم !)
امسال خیلی تجربه کسب کردم ، تجربه های خوب ، تجربه های تلخ ، تجربه های بزرگ!
حالا امسال دیگه داره یواش یواش کوله بارشو جمع می کنه و می ره تو صندوق خاطره ها ،
این چند روزه یه خبر خوب رسید و اون هم به مرخصی اومدن احمد باطبی بود ، خوشحالم که سال نو رو در کنار خانواده اش و سمیه شروع می کنه . شادی بزرگ البته زمانی هست که احمد کاملا آزاد بشه ، رهای رها... هنوز از شادی و محبوبه خبری نیست ، قرار بود امروز وثیقه ها کارشناسی بشوند و آزاد بشوند ، امیدوارم این اتفاق خوب هم بیفته هرچه زودتر ! خبرها حکایت داره که تعدادی از معلمین تا آخر عید آزاد نمی شوند ، نمی دانم ، چه گونه می توانند انسان هایی که الفبای هستی را به همه ما آموختند ، در زندانهای نیستی خود محبوس کنند ؟ تنها دعا می کنم و امیدوارم معلمان بزرگ و آزاده در بند هرچه زودتر آزاد شوند . روز شنبه که میله های سرتاسری که در محوطه جلوی مجلس و پیاده رو آن را کشیده بودند و پیاده رو را هم از من عابر دریغ کردند ، به زندانهایی که خود ، برای خود می سازند هم خندیدم ! اون روز معلمان مثل همیشه درسی دیگر به ما دادند ، ایستادگی و مقاومت !
با اینکه اخبار خوبی راجع به ایران عزیزم این روزها نمی شنوم ، با اینکه شواهد سالی سخت رو برای مردم وطنم پیش بینی می کنه اما نمی خوام این روزها از این حرفها بزنم ، دوست دارم این روز ها از امید حرف بزنم :
به امید سالی سرشار خوبی ها و شادی ها برای همه
امید سلامتی برای همه و مخصوصا برای دوستان خوبم .
امید آزادی و رهایی و برابری
و به امید سالی نیکو ، و خوب برای ایران خوبم ،
سال نو مبارک
پ.ن :
1)از بهار ، روییدن دوباره جوانه را بیاموزیم ، یاد بگیریم ما هم دوباره سبز شویم .
2)امسال عید، مثل پارسال ، در تهران تشریف خواهم داشت ! و از مسافرت خبری نیست . این جور وقتها آدم قدر سفر رو می دونه!
3)تو عید کلی کار دارم . باید تمام کتابها و زندگی ام رو جمع کنم ، بعد از عید اسباب کشی داریم . اصلا حس و حال این کارها رو ندارم ، اما چه می شه کرد که مجبورم!!!
4)کلی کتاب نخونده دارم ، باید بخونمشان واگر نه مجبور می شم خودم رو تنبیه کنم و کتاب کنترل کیفیت !!! رو بخونم و چند روزی موسیقی گوش ندهم !!! (هرچند مجبورم که اون رو بخونم ، چون درس کنترل کیفیت پاس نمی شه!)
امروز وبلاگ من یکساله شد ، و من یکسال هست که می نویسم . با خودم قرار گذاشته بودم ، این پست شعر خسرو گلسرخی رو بنویسم با نام "مرثیه ای برای گلگونه های کوچک " . شاید بعدا اسم وبلاگم رو عوض بکنم !
سال دیگه ٬ وب لاگم این موقع نفس می کشه ؟
مرثیه ای برای گلگونه های کوچک
چشمان تو
سلام بهاری ست
در خشکسالی بیداد
که یارای دشنه گرفتن نیست اما
آواز تو
گلوله ی آغاز
که بال گشودست به جانب دیوار
دیوارها اگر که دود نگشتند
آواز پک تو
رود بزرگ میهن
این رود ، در لوت می دمد
تا در سرتاسر این جزیره ی خونین
سروها و سپیدار
سایه سار تو باشد
2
در کوچه ها
حتی اگر هجوم ملخ بود
ما با سپر به کوچه قدم می گذاشتیم
حالا که دشمن ما مخفی است
زندان
تمام کوچه های خلوت این شهر
3
شاهین من
که چشم های تو نارس
و در احاطه به خون ریز نارساست
تنها خلیقه نیست دشمن و دژخیم
هشدار
مخفی است دشمنت
بابک اگر برادر ما بود
در قتلگاه دشمن این خلق
با گونه های زرد خموشی می گرفت اما
دل بسته ایم
به گونه های تو ای امید فرداها
تو بابکی
با گونه های آتشی سرخ
4
وقتی لباس تو ریش ریش ، در هم و پاره
وقتی که چشم های تو در حسرت دویدن و بازی
خیره مانده بود
گویا میان همهمه ی پارک
با آن صدای کودکانه به من گفتی
عریانی مرا
هرگز نه کسی گفت و نه دانست
با شانه های خمیده
بارکش بودن
5
دیوارهایی از گل که نیست
دیوارهایی از گل که نیست
با شاخه های همهمه گر ، درهم
ا جاده
با غرشی از گل و آواز
نام ترا در سپیده بخوانند
برگردن تو سرو می آویزم
تا سرافرازی
ز سرو
بیاموزی
6
اینک که سر پناه تو می سوزد
در این حریق هرزه در ایان
به جستجوی کدام دامنه
گیرایی چه صدایی
صدای پدر
در صدای ریزش باران است
اگر چه دامنه اینجا نیست
بایست در باران
هرگز مترس
هرگز مترس
پیراهن است صدایش
پیراهن است صدایش
7
خواهی پرید دوباره شاهین کوچک ما
و پرده های سیاه دو چشمش را
کنار خواهی زد
او را دوباره تو خواهی دید
او را
که سرافراز گرفتاری ست
در این جزیره ی خونین
او را
که شورشی ست
در خون سکت ما
او رادوباره تو خواهی دید
او را که
سوار بر دشنه های گرسنه نمودند
و با دو آفتاب طلوع کرده
در دو گودی گونه
از میان بیابان
چو روح جنگل رفت
8
با دست های کوچک خود
ستاره می چینی ؟
از آسمان شهر تو آخر
ستاره خواهد ریخت
با چشم های سیاهت
که خواب می خواهند
اینک کنار خیابان
بارانی از ستاره ترا جذب کرده است
در جذبه ای
که دنبال یک ستاره ی گمنامی
مادر تو
برایت ستاره می چیند
اه را به هیئت توپی می آراید
ازی کودکانه ی تو
ای کاش رنج مادرانه ی او می سوخت
9
بر گردن تو سرو می آویزم
تا سرافرازی ز سرو بیاموزی
پ.ن :
امروز سبزی فروش بقیه پول یه 500 تومانی بهم داد که روش عبارت "نوروز 1384 بر شما مبارک " نوشته شده بود ... و امروز در آستانه ی نوروزی 86 هستم ، دوسال پیش این 500 تومانی ، حتما نو و تا نخورده بوده و دل کودکی رو شاد کرده بوده ، اما حالا تا خورده و کهنه ... کاش دلمون هیچ وقت غصه دار نباشه !
22 اسفند ، شهید گمنام، تابوت، دفن ، ….
می بینی ؟ چه زود یک سال گذشت ؟ اصلا متوجه نیستیم که چه طوری روزهامان شب می شود و شب هامان روز ؟ می بینی دوست من ؟ یادت می آید پارسال رو ؟ تا حالا اون همه جمعیت تو مسجد دانشگاه دیده بودی ؟ امروز دقیقا 365 روز می گذره از اون روزی که تلخ بود ، خیلی تلخ ،تلخ بود برای خیلی ها شاید هم برای همه ….
امروز بسیج مراسم تکریم گرفته بود « خواستم از سر کنجکاوی به مراسمشان سرکی بکشم ، اما نتونستم …
عصر ساعت 4 ، به مسجد رفتم ، درست یک سال پیش تو همین لحظات شهدا رو با ضرب مشت و زور و اسپری فلفل ! دفن کردند. چندتا از بچه ها داشتند صندلی های مراسم ظهر امروز رو تو ماشین می گذاشتند ، حیاط مسجد خلوت بود ، صحنه های پارسال یک به یک از جلوی چشمانم رد می شدند ، حاج سعید حدادیان را بالای منبر می دیدم که ما رو به عایشه و طرفداران او که تیر بر تابوت امام حسن ، انداختند تشبیه می کرد ، صدای هو کردن بچه ها در گوشم پیچید …. فریادهای یا حسین ، یا حسین مداحی که نمی شناختمش ، تابوت ها بر دستان عده ای ، فریاد بچه ها ، دست سنگین مردی بلند بالا که مرا با تمام وجود هل داد … مشت ها ، فریاد های وحشی وحشی دانشجوها …. همه را می دیدم ، انگار دوباره داشتند شهدا را دفن می کردند ، هنوز سر آن دختر –که حتی نمی شناختمش – را روی شانه هایم احساس می کنم که چطور تلخ می گریست ، هنوز بغضی غریب گلویم را چنگ می زند و من نمی توانستم حتی گریه بکنم . هنوز در گوشم این سخن دختر ناشناس هست که می گفت دیگر چه کسی به این شهدا نگاه می کند ؟ به تلخی می گفت تمام شد ، حرمت شهادت را هم شکستند … انگار هنوز داشت در آغوش من گریه می کرد ، آن یکی پسر را می دیدم که سر را روی آرنج گذاشته بود ، سیگاری در دست و چنان می گریست که شانه هایش به لرزه افتاده بود….هنوز فکر می کنم آن مشاور جوان رییس جمهور چگونه توانست بگوید که به هر قیمتی شهدا را امروز دفن می کنیم که جلوی انجمنی ها کم نیاوریم . آقای مشاور مستعفی ! گران فروختی ، خیلی گران .
امروز برای اولین بار سر مزار شهدا رفتم ، همیشه از جلوی آن شبستان رد می شدم و هیچ وقت پا را جلو نمی گذاشتم . امروز رفتم سر مقبره ای که برایشان درست کرده بودند ، و روی سنگ مزار پر از گل های سرخ بود . اما من هنوز همان خاک های خشک نشده را می دیدم با گلهای سپید مثل پارسال ! اندکی ایستادم ، دیوان حافظم را از توی کیفم درآوردم تفالی زدم ، آمد :
ای که با سلسله ی زلف دراز آمده ای فرصتت باز که دیوانه نواز آمده ای
ساعتی ناز مفرما و بگردان عادت چون بپرسیدن ارباب نیاز آمده ای
پیش بالای تو می رم چه به صلح و چه به جنگ چون به هر حال برازنده ی ناز آمده ای
آفرین بر دل نرم تو که از بهر ثواب کشته ی غمزه ی خود را به نماز آمده ای
زهد من با تو چه سنجد که به یغمای دلم مست و آسفته به خلوتگه راز آمده ای
گفت حافظ دگرت خرقه شراب آلوده است مگر از مذهب این طایفه بازآمده ای؟
دیگر نمی توانستم آن فضای سنگین را تحمل کنم ، از مسجد آمدم بیرون ، باد خنکی صورتم را نوازش می کرد ، یاد شهدا افتادم ، یاد مظلومیتشان ، یاد بی ریاییشان و ….
در راه بازگشت به خانه ، مثل پارسال آهنگ "تصور کن " سیاوش را گوش دادم و شعرش را زمزمه کردم ، پارسال بغضم با نوای سیاوش در مترو ترکید، مسافران متعجب نگاهم می کردند …….
امروز هم تمام شد، یکسال گذشت . چه زود گذشت ، خیلی زود ……
راستی فرداکیهان دوباره تیتر می زند ، " دانشجویان شریف بر مظلومیت شهدا گریستند" ؟ راستی پس فردا باز هم گزارش سرتاسر دروغ کیهان دوباره چاپ می شود ؟ کیهان نشینان می نویسند که ما می خواستیم دانشگاه را به آتش بکشیم ؟؟ یالثارات دوباره می نویسد که ما تن فروشانی نیمه برهنه ی بزک کرده بودیم که آن روز در مسجد تجمع کرده بودیم …؟؟؟ (سایت انصار حزب الله غیر فعال شده واگر نه می گذاشتم تا مقاله یالثارات را هم بخوانید!)
پ.ن :
۱)مراسم سالگرد اربعین امام حسین در مرقد آیت الله خمینی
می توان رشته اين چنگ گسست / می توان کاسه آن تار شکست / می توان فرمان داد: های!/ ای طبل گران، زين پس خاموش بمان/به چکاوک اما نتوان گفت: مخوان!
امروز درخت کنار کتابخانه غرق در شکوفه های سپید شده بود ٬ خبر بهار را می داد درخت غرق در گل ! به آسمان دلم نگاهی انداختم ٬ هنوز مه آلود و ابری بود ٬ دیدم هنوز دلم بهاری نشده است ... امسال زمستان دلم چقدر طولانی شده است .... خوش به حال درخت غرقه در شکوفه .. خوش به حال بنفشه های باغچه ....
پ.ن :
۱)بیا بادبادکی بسازیم / هنوز هم می توان با مشتی نخ و کاغذ / به گیسوان طلایی خورشید دست یابیم/
۲) امروز (دوشنبه) تو دانشگاه تبلیغ مراسم تکریم شهدای گمنام را دیدم . بعد از افتضاح پارسال ٬ تکریم شهدای گمنام ... تنها بر تبلیغ بلند بالای بسیج لبخندی تلخ زدم ....
۳) روی پانل بسیج گزارش مناظره زیدآبادی و حسینیان درباره مصدق که در دانشگاه بوعلی برگزار شده بود٬ گذاشته شده بود ٬ منبع خبر را ننوشته بودند و اگرنه لینکش را می گذاشتم تا بقیه هم بخوانند. پسری آمد و روی سفیدی پایین کاغذ نوشت : "مردان بزرگ ٬ با جملات کوچک ٬ تحقیر نمی شوند."
۴) پندار عزیز ٬ امروز(دوشنبه) بار دیگر ایمان آوردم به جمله ای که ۲ هفته پیش که گفتم هنوز انسانهایی پیدا می شوند که بیش از حرف عمل می کنند بی هیچ چشمداشتی و خوشحالم که دوستانی این چنین پیدا کرده ام ...
امروز عصر ساعت 2 بعد از ظهر برای پاسداشت روز جهانی زن (8 مارس) و اعتراض به بازداشت فعالین زن در روز 13 اسفند ، در میدان بهارستان ، روبروی خانه ی ملّت! می خواستیم جمع شویم اما .....
ساعت حدود 1:30 دقیقه به حوالی میدان بهارستان رسیدم ؛ هنوز عده ای از معلمان روبروی مجلس بودند ، به آنها پیوستم ، هنوز معترض بودند و مامورین سعی می کردند که آنها را متفرق کنند ، پس از مدتی داد و بیداد ها شروع شد و همه را از آن محوطه متفرق کردند .... مامورین اجازه توقف نمی دادند ، به سمت مترو حرکت کردیم و روبروی سازمان مدیریت و برنامه ریزی ، در پیاده رو ایستادیم ، رفته رفته به تعداد بچه ها افزوده می شد ، بچه های دانشجو، گروهی از فعالین حقوق بشر ، و فعالین زن ، همه در آن مکان ایستاده بودیم و سعی کردیم که کمترین مزاحمتی برای مردم ایجاد کنیم ،تقریبا 300 تا 400 نفر جمعیت تخمین زده می شد.در میان افراد حاضر چهره هایی مثل دکتر بابک احمدی ، خشایار دیهیمی نیز دیده می شد؛ که به یکباره چندین مامور نیروی انتظامی با یورش به سمت بچه ها آنها را به سمت میدان بهارستان هدایت کردند، در بین راه خبرنگاری هلندی را دیدم که از تجمع کنندگان سوال می پرسید و بچه ها هم جوابش را می دادند، خبرنگار پرسید ، برای چه اینجا جمع شدید ؟ و یکی از دختران پاسخ داد برای گرامیداشت روز 8 مارس ، روز جهانی زن و اعتراض به قوانین تبعیض آمیز، خبرنگار پرسید می توانید مثالی بزنید ، دختر پاسخ داد ، خیلی ساده همین پوشش اجباری، دختری دیگر گفت ، نه ، مسئله ما بزرگتر از حجاب است ، مسئله ما نادیده گرفتن زن است ، نداشتن کمترین حقوق در خانواده ، نادیده گرفتن زن به عنوان نیمی از جامعه ، دیه ، ارث ، شهادت و ... مسئله ماست ، در همین لحظه یکی از لباس شخصی ها با فریادی بلند ، و فحاشی کردن دختران را به حرکت به سمت میدان هدایت کرد ، خبرنگار از این حرکت بدجوری جا خورده بود و تقریبا شوکه شده بود.... به میدان رسیدم ، با شیوا، نوشین ، پروانه و یک دانشجوی اهل جمهوری چک که برای بازدید از ایران ، به تهران آمده بود ، و آمده بود تا مراسم روز جهانی زن را ببیند بودم ... دقایقی بعد پلیس ضد شورش به تجمع کنندگان با باتوم حمله ور شد، اگر لحظه ای دیر جنبیده بودم ، نواخته می شدم... مامورین گارد ضد شورش، با فحاشی و بالا بردن باتوم ها در هوا و پایین آوردن آن روی دست و پای بچه ها سعی در متفرق کردن جمعیت داشت بچه ها مامورین را "هو" می کردند، جمعیت بیشتر شده بود.... آرام آرام جمعیت در وسط میدان بهارستان متمرکز گردید و شهلا انتصاری ، بیانیه تجمع که شعارش ، همبستگی برای آزادی ، برابری ، عدالت جنسیتی بود را قرائت کرد ، (آن موقع من در میدان نبودم و به سمت خیابان جمهوری به همراه چندتا بچه ها در حرکت بودم ...) دوباره به بچه ها در میدان پیوستیم ، آرام آرام بچه ها قصد متفرق شدن داشتند و صحبت از این بود که به سمت ادوار حرکت کنیم که مامورین ضد شورش با همراهی نیروی انتظامی و این بار به همراه پلیس های زن دوباره به بچه ها حمله ور شدند ، به عکس 22 خرداد، پلیس های زن این بار تنها مانتو و مقنعه های سبز رنگ فرم به تن داشتند و خبری از چادرها نبود... پلیس جمعیت را به سمت خیابان جمهوری هدایت می کرد و با باتوم بچه ها را مورد ضرب و شتم قرار داد و تعدادی را نیز دستگیر کرد و چندتا از موبایل ها و دوربین های بچه ها را ضبط کردند ، اکثر بازداشت شدگان به کلانتری 109 بهارستان منتقل شدند، و تا ساعتی بعد همگی آزاد شدند اما تا این لحظه 5 دختر و 1 پسر همچنان وضعیت نامعلومی دارند، دو نفر از این افراد مارال فرخی و گیتا احمدی هستند که تا این لحظه خبری از آزادی این دونفر نیست ...
اخبار تکمیلی:
ساعت 5 بعد از ظهر :
سازمان دانش آموختگان ایران اسلامی ( ادوار تحکیم وحدت)
اکثر بچه هایی که ساعتی قبل در بهارستان کتک خوردند ، به ادوار آمده بودند، فعالین زن تازه آزاد شده مثل ناهید کشاورز، زینب پیغمبر زاده ، مریم میرزا ، شهلا انتصاری نیز به ادوار آمده بودند ، خشایار دیهیمی از یاس آلود بودن فضا گفت ، بابک احمدی گفت ، من مثل دوست خود فضا را یاس آلود نمی بینیم ، سخت است اما امید باقی است . زنان امروز همه در زندان هستند ، در زندانی که حقوق آنها را نادیده می گیرد ، و تا زمانی که زنان به حقوق خود در تمام شئون زندگی نرسند نمی توان ادعای جامعه ای آزاد را داشت ، او در ادامه جمله ای از مارتین لوتر کینگ را خواند که می گوید : " هنگامی که ما نتوانیم قانون ظالمانه ای را عوض کنیم و حرکت ما سرکوب شود زوال تاریخی شما (حاکمان نژاد پرست) شروع شده است" و گفت وضعیت سرکوب جنبش زنان بسیار شبیه به آنچه است که کینگ می گوید. وی گفت : هیولاهایی که امروز دیدیم با نصیحت اصلاح نخواهند شد و در آینده هم باز هم از این تصادم ها خواهیم داشت مهم این است که نا امید نباشیم و برای تغییر مبارزه کنیم . در ادامه دکتر شهلا اعزازی مدیر انجمن مطالعات زنان گفت مسئله زنان در ایران آنقدر ابتدایی است که ادم راخجالت زده می کند. مسئله زن وجود آسیب های اجتماعی در خانواده است که پس از آن به جامعه می رسد و این دور باطل ادامه پیدا می کند . مشکل زنان در بخش خصوصی زندگی و خانواده بیش تر است ، در خواست های جدی زنان از جنبش مشروطه آغاز شده است وگرفتن حق آموزش بزرگترین دستاورد آن بوده است ، که این روزها با زمزمه قوانینی سعی در محدود کردن زنان دراین بعد را هم دارند ، مشکل زنان موقعیت نابرابر نسبت به مردان در تمام شئون زندگی است ، او در ادامه به بیان بعضی آمارها پرداخت ، به عنوان مثال در بعد ثروت ، سهم زنان از درآمد کل جهان تنها 10% است و در ایران سهم زنان از ثروت به میزان 9% است که در استانهایی مثل سیستان و بلوچستان این عدد به 5% می رسد. میزان دسترسی زنان به اموزش 10% کمتر از مردان بوده است . بیکاری در میان زنان 2 برابر مردان است و تنها 5% کل جامعه زنان ایران از تحصیلات عالی برخوردارند. بیکاری در میان دیپلم ها ی زن 44% در میان دانشگاهیان زن ، 22% (که انتظار افزایش آن نیز می رود)، و در میان زنان روستایی 11% است که این زنان معمولا از لحاظ سواد در سطح پایینی قرار دارند، 60% از زنان روستایی کارکن فامیلی بدون مزدهستند! او سپس افزود ، زنان در ایران تغییر کرده اند و نمی توان با قوانین ناکارآمد سنتی آنها را آرام نگه داشت . ما می خواهیم زنان را توانمند کنیم ، ما خواهان تصمیم گیری برای خودمان هستیم .
پس از سخنان خانم اعزازی ، اکبر گنجی به صورت تلفنی ضمن تبریک روز جهانی زن ، تصریح کرد که کسانی که فکر می کنند فعالیت سیاسی تنها شرکت در انتخابات است ، سخت در اشتباهند ، او سپس گفت : " تمام مطالبات اجتماعی با تلاش اجتماعی بدست آمده است " . در آخر سخنان گنجی ، مجری برنامه با طنزی تلخ گفت ، آقای گنجی امروز اصلاح طلبان حکومتی در خانه های خود هستند و منتظر رسیدن موعد انتخاباتی دیگرند تا مردم را به حضور در پای صندوق های رای ترغیب کنند! زینب پیغمبرزاده از وضعیت و رفتار ماموران با زنان گفت ، از اراده زنان ، عدم رسیدگی به ماموران به وضعیت بد جسمی سه تن از زنان، از بی توجهی آنها به اعتصاب غذای فعالین ، از دادن اطلاع غلط به زنان در حین بازجویی (مثل آزادی برخی ، یا اعترافات برخی دیگرو...) ، از جدا کردن و ممانعت از ارتباط آنها با هم و ... گفت .
در ادامه نسرین ستوده ، وکیل دادگستری ،صحبت کردند ، گروهی از بچه ها خبر جدیدی از دور جدید تهدید به زنان را آماده می کردند ، دیشب ساعت 12 نیمه شب گروهی از مامورین امنیتی به خانه فرناز سیفی رفته و ضمن تهدید پدر او به بازداشت، اخطار داده اند که فرناز باید هرچه سریعتر خود را معرفی کند . همچنین ماموران در ساعت 1 بامداد به خانه منصوره شجاعی رفته و همسر و پسر او را تهدید کرده اند. همچنین سارا لقمانی ، با وجود آنکه دیشب ساعت 2 نیمه شب آزاد شد ، امروز ظهر تعدادی مامور با حکم تفتیش ، با شکستن قفل درها وارد خانه او شده و تعدادی از وسایل شخصی و اوراق او را با خود برده اند .همچنین با 7 نفر از فعالین تازه آزاد شده تماس گرفته شده و از آنها خواسته شده است که خود را به ادارات مربوطه معرفی کنند !
در ادامه ، عباس امیرانتظام سخنانی کوتاه را بیان داشت . او گفت امروز بعد از 27 سال در میان فرزندانم هستم . او گفت امروز روزی است که هر ایرانی ، باید برای ایران از حق خصوصی خود صرف نظر کند .
سپس مجری گفت ، با توجه به قولهای داده شده مبنی بر آزادی ژیلا بنی یعقوب ، او امشب هم آزاد نخواهد شد.
دکتر صادقی، که دکترای علوم سیاسی دارند ، با انتقاد از حاکمیت ، دولت و بخش مرتجع نهاد روحانیت که مطالبات زنان را غیر اخلاقی می داند ، پرسید، آیا تجاوز به حریم خصوصی افراد اخلاقی است ؟ او در ادامه گفت ، کنوانسیون لغو تبعیض علیه زنان ، اول بار از دل جنبش زنان افغان برآمد، و چسباندن برچسب هایی مثل غربی بودن حرکت و مطالبات زنان ، جز تخفیف و تحقیر زنان هدفی دیگر را دنبال نمی کند.او با انتقاد از پرسید سوالها نامتعارف در بازجویی ها مثل خصوصی ترین ارتباطات افراد، پرسیدن در مورد مسائل جنسی که به زعم ایشان " چشم چرانی عمومی" می باشد ، پرسید آیا این گفتار ، گفتاری اخلاقی است ؟ آیا این نشان دهنده امیال سرکوب شده و عقده های روانی و آقایان نیست ؟ آیا ضرب و شتم زنان و طرحهایی از قبیل لباس ملی ، محدودیت جنسیتی در آموزش عالی ، کنترل حجاب زنان و ... هدفی جز برآورده شدن این امیال سرکوب شده آقایان ندارد؟
در پایان پیام دکتر ورجاوند از جبهه ملی و بیانیه تحکیم وحدت قرائت شد.
۱)سنت تبعیض علیه زنان
۱)بر اساس اخبار منتشر شده ٬ تمام فعالین زن بازداشت شده به جز شادی صدر ٬ ژیلا بنی یعقوب و محبوبه عباسقلی نژاد تا ۲ بامداد روز پنج شنبه آزاد شده اند.
۲) خبر دیگری که امروز در روز آنلاین اومده بود دستگیری گسترده شبانه معلمان بود .
۳)این مقاله را هم بخوانید.
پرده اول :
دیروز ظهر تجمع اعتراض آمیز معلمان نسبت به عدم اجرای لایحه ی نظام پرداخت هماهنگ بود،
پرده دوم :
عقربه های ساعت ، ساعت 5 بعد از ظهر را نشان می دادند ، از خانه برای انجام کاری خارج شدم ، اوضاع خیابانهای منتهی به مجلس غیر عادی بود ، دو دستگاه اتوبوس ناجا پر از مامور ، به همراه 3 دستگاه فولکس یگان ویژه و چند ماشین نیروی انتظامی به طرف مجلس در حرکت بودند، تجمع معلمان پایان پذیرفته بود ، رفتگر داشت پلاکاردها و کاغذهای پخش شده در جلوی مجلس و باغچه های اطراف را جمع آوری می کرد ، نرده های باغچه ها اکثرا شکسته شده بودند .من هرچه نگاه کردم ، اثری از معترضین ندیدم ، اما نفهمیدم آن همه مامور برای چی خیابان بهارستان را قرق کرده بودند!
پرده سوم :
امروز که به سمت دانشگاه حرکت می کردم ، تمام نرده ها سرجایشان بودند ، سیمان ها اما هنوز خیس بود ُ کاش تمام کارها را اینقدر سریع انجام می دادند.
پرده چهارم
عصر سیمان ها هم خشک شده بودند ، اما خبر رسید که 38 تن از فعالین زن که نسبت به دادگاه پروین اردلان اعتراض کرده بودند جمیعا دستگیر شدند !
پرده پنجم
هنوز آدمها بی تفاوت از کنار مجلس رد می شوند ، حالا دیگر همه چیز عادی است ، مثل هر روز ، نرده ها سر جایشان هستند ، اما هنوز معلمان شهرمان ناراضی اند از زندگی ، از معیشت از حقوق خود! هنوز کارگران شهرمان مدتهاست حقوق نگرفته اند ، هنوز شرمنده کودکان خود هستند ، بوی عید و سال نو می آید اما هنوز غذای آنها نانی است ، هنوز به خاطر کوچکترین اعتراضی اخراج می شوند ! هنوز به خاطر تشکیل سندیکا به زندان می روند، هنوز مجبور می شوند خود را باز خرید کنند ، هنوز ...
پرده ششم
کشورهای قدرتمند این دنیای زشت و سیاه دوباره دور هم نشسته اند تا ایران را مجازات کنند ! مسئولین کشور می گویند ، مردم ما تحریم ها و فشارها را تحمل خواهند کرد ! از دور انداختن ترمزها و دنده های عقب قطاری را که اگر 10 سال هم به خاطر آن کشور تعطیل شود ، باز ارزشش را خواهد داشت حرف می زنند، می گویند تحریم باعث پیشرفت است ! مردم ما از حق خودشان کوتاه نخواهند آمد ... می دانم ، زینب من ، زهرا و فائزه و مریم ، میثم شبها گرسنه تر سر بر بالین خواهند گذاشت ، شاید کودکان من مجبور شدند دیگر مدرسه نروند ، همان طور که امسال 400 هزار نفر از کودکان سرزمین من ترک تحصیل کردند؛ مردم کشورم سالهاست تحمل کردن را یاد گرفته اند ، تحمل روزهای خاکستری و شب های سیاه ، تحمل سفره های خالی و لباس های کهنه و کفش های پاره و...، و من فکر می کنم حق کدام است و حقیقت چیست ؟
پرده هفتم
می شنوی شهرام جزایری از زندان نرفته ، فرار کرده است ، و احمد باطبی ، و هزاران تن دیگر، به جرم فکر و عقیده ، در زندان روزهای سختی را سپری می کنند ، پارادوکس عجیبی است ....و من باز هم فکر می کنم حقیقت چیست ؟ حقیقت کجاست ؟ و اصلا حق کدام است ؟
داستان تلخی است به زندان افکندن انسانهایی که تنها حق خود را طلب می کنند .
حتما اینجا را ببینید (فراخوان روز جهانی زن ، 8 مارس )
شاید این کمترین کارمان باشد
شرکت کنید :
دیروز برای اولین بار بود که امتحانی می دادم که هیچ از آن نمی دانستم ! البته صفر صفر هم نه ، اما سوالات برایم رد گنگی از خاطره های گذشته بود ؛ هرچه به مغزم فشار آوردم هیچ یادم نمی آمد که چطور می فهمند میدانی پایستار است یا چه طور انتگرال دوگانه ی sin y/y رادر فضای (0,1)*(x,1) می شود گرفت ! حوصله فکر کردن هم نداشتم .....، یک ساعت مانده به پایان وقت بلند شدم و برگه ام را دادم . اطرافیانم را می دیدم که چطور با دقت و سرعت سوالها را یک به یک حل می کنند . یاد جواب پس دادن آخر افتادم . نکند آن وقت هم سوالها برایم آنگونه باشد که دیروز ؟! دیروز می دانستم اعتبار دارم ، فردا چه طور ؟
از : باقی مانده
از هرچیز اندکی باقی می ماند
از هراس من ، از اندوه تو.
از فریادهای خفه شده در گلو. از گل سرخ
اندکی،
اندکی از نور باقی می ماند
در گودی شبکلاه .
در چشم های خونبار قاتل سنگدل
رگه ای باقی می ماند، از عطوفت
(تنها رگه ای )
اندکی از غبار
که کفش های سفید تو را می پوشاند
خرده پارچه های تو
از پیراهن های پوسیده
از هرچیز اندکی باقی می ماند
از پل های نفرین شده ،
از ساقه های علف
از جعبه ی خالی سیگا.
زیرا از هر چیز ، اندکی باقی می ماند
خط چانه ی تو باقی مانده است
در چهره ی دختر تو .
از سکوت آزرده ی تو
اندکی باقی مانده است ، اندکی
در دیوارهای خشمگین
و در برگ های بی صدا، همسفر تندباد
از هرچیز اندکی باقی مانده است
از نعلبکی چینی
اژدهای ترک خورده ، گل پریده رنگ؛
از خطوط پیشانی تو
نگاه من .
اگر اندکی ماقی می ماند از هرچیز
پس چرا هیچ چیز از من باقی نمی ماند ؟
در قطاری که به سوی شمال می رود ، در کشتی
در آگهی های روزنامه
اندکی از من در لندن
یا آنسوتر؟
در حروف صامت
و در چاه
.....
کارلوس درومونده دِ آندراده (برزیل 1902-1987)
وقتی کسی بی هیچ چشمداشتی ، وقت ارزشمند خود را هدیه می دهد ؛ حس می کنی هنوز آدمهایی هستند که بیش از اینکه حرف بزنند ، عمل می کنند ، حس خوب امید و روشنایی دل ! حس خوب دوست داشتن و دوست داشته شدن! حس خوب حرف زدن و درد و دل کردن ….
پ.ن :
چندتا از دوستام خبر دادند که با بعضی از ISP ها وبلاگ من فیلتر شده ! باید یه تشکر اساسی از شرکت دیتا بکنم! (مهم اینه که هنوز خودم می تونم بنویسم!)


